تبليغاتX
نگهبان شب

 

من به نور انتهای راه

خیره فکر می کنم

در تکاپو و تلاش

برای گرفتن افسار "شاید" رم کرده ام.

 

اما نمی شود بازهم

شاید او را ببینم و شاید نه

نور انتهای راه

تنها نور است و بس

قول و قراری ندارد با احدی

نه سوزان است

نه سرد

تنها نوریست که برای حس کردنش

بی تاب نه

کنجکاوم.

 

با همین حس کنجکاویم است

که خیره زندگی می کنم.

از روزی که امید نگاهم

بارش ببست

من خیره مانده ام.

خیره فکر می کنم.

خیره زندگی...

 

خیره درپی حل سوالم می روم

و این همان نرفتنی است

که علما دم می زنند.

 

به خیرگی خو می گیرم

خاکستری

که به روی شعله

داغ هیاهویم انداختم...

شعله ای که

در روزهای تابستانی عجیب زبانه می کشید،

... تا به اینجا آمده است.

 

نرفتن و رفتن من

 باران مختل نمی کند

گردش زمین با بی حسی من

از میان نمی رود.

حتی اگر کودکی مثال من

بر خواب نرود در شب خوب

خورشید بازهم

بعد از ساعتی می تابد

 

بخندید...

روزگاری من همه ی دنیا بودم

حقیقت قبل از وجود را کاری نیست

خیال می کردم

منم و خیالم و دایره ای اطراف من

هستی سنگینی بر دوش من

و بزرگتر از دنیامان می نمود دنیای من

 

حالاست که دنیای بزرگ را فقط برای خودم

 نمی خواهم...

با درک توان و نتوان ها

با هر لحظه از خیرگی ام

جهان پیچیده ام محو می شود

و من به کوچکی خو می گیرم

آن دنیای عظیم

حمل کردنش کار من و شما نبود...

 

 

سال به سال عمر من می گذرد...

بزرگ بودن به کودکی تبدیل

و بالاخره اسمم بزرگسال خواهد شد

می گریم برای تلاش ها

که بر درمان آن کردم...

و راه برایم معطل نشد...

هرگز...

 

این نوشته هم می گذرد

چیز جدیدی از زیستن

کشف خواهم نمود

جدی نگیرید

که همه چیز در گذر است...

 

 

 

گنج وجودم را دفن می کنم

باید با راه صاف سخت جدید همراه شوم.

این تقدیر من است.

می گذارم،می روم و می برم

تنها شناسه ی کم رنگی با خود

که وقتی مرا خلق کرد

بر من گذاشت

تا شاید روزی کسی

بتواند از دیگران تمیزم بدهد.

"شاید" چه پر رنگ است اینجا...

 

 

 

 

22/7/86

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:51 توسط 2نقطه |


 

من اگر اول راه

تصور می کردم بروی

دیگری هم با تو و دیگری

و به ناگهان

خاص خواهند خواندم

نمی آمدم

شاید همسفر بهتری هم پیدا می شد

قطعا تو همسفر خوبی نبودی

ای فرزند آرامش!

 

مثل تکرار گذشته

رفتی و دور شدی

و من با خیال تنهایی بر جا ماندم

جانم به لب می رسید

اوقاتی از شلوغی شهر

در پی خود

هراسان

جست و جو می کردم

لحظه بعد اما

دلم کس دیگری را می خواست

غیر از خودم!

 

تو رفته بودی آن زمان

کسی از تبار تو

در کنار من نبود

درها بسته و وجود

از سکوت خالی بود

و

نسیم نمی توانست از آینه بازتاب شود

 

جنگ سختی گاهی

می افتد بر جان نفس

بوده است آن موقعی

که تا خفگی پیش رود

مثل گوشه سمت راست لب های رها

و باز احساس می شود جای خالیت

ای فرزند آرامش!

 

مادرت وقتی مرد

گفت تو را جوری بسازم که بمانی فردا

حال تو را می بینم

که دربازی قایم باشک

خبره می شوی

به امید دیدار فرزند گریزانت

صبر خواهم کرد عزیز

و چاره ای جز صبر نیست

فرزند آرامشم...

 

 

مهر86

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 4:34 توسط 2نقطه |






 

 

و آنوقت است که احساس می کنم کسی در این اطراف نیست.آنگاه که از شلوغی اش عذاب می کشم و نمی فهمم چا مرا جایی گذاشت که متعلق به آن نیستم. و یافتن تعلق همیشه آسان نیست...شیرین نیست... زیبا نیست هر جا که اجبار هست. و من نمی توانم درک کنم، مثل آنها که نمی توانند درک کنند مرا، که آیا نمی فهمند؟ یا خودرا به نفهمی می زنند، یا ارزش من آنقدرها نیست که برای دانستنم تلاش کنند.

"هیچ کس منو درک نمی کنه"... این است جمله ی دوران مزاح،دوران شوخی و طنز! و طنز... پشت آن حکایتی نهفته است، حقیقت است به طور حتم ریشه ی این قصه ی من.

 فکر می کنم، نکند این من باشم که درک ناشدنیم.

لحظه ای که حس می کنم که جرقه می زند می فهمم که با روزهای پیاپی فکر کردن،دنبال کردن می توانم پرده از حقیقتی عظیم از پهنه ی گیتی، مسایلی بزرگتر از آنکه در تاریخ پردازش شوند،مشکلات،ریشه ی ترس های ماورایی،راحتی های کاذب دنیایی ،خرده های ز عرفان و هدف،بردارم.بهای آن فقط یک عمرچند ساله ی کوتاه است.  

این زمان است که می بینم من من:نقطه ای در یک کتاب،چگونه می توانم درک ناشدنی باشم؟!چرا؟ آری درک کردن یک نقطه ی کوچک سیاه بسی سخت تراز فهم گرداب باشد شاید... اما به هر راه ممکن است.وقت می خواهد و صبر،عشق،توانایی،فکر. آن زمان که این احساس را می کنم،وقتی سرنخ هایم را می گریم وبه وضوح می فهمم با یک عمر فکر و تلاش...آری فقط یکی از هزارعمر... می توانم واقعیت پنهان را با سرنخ آشکار پیدا کنم.و تنها پیچیدگی است که فراری می دهد مرا از کشف منشا تو برای تو و تو و تو.. تو را ز کشف من برای من. مانند  توده ای ز نخ،که دور یک هسته ی گنگ را با پشتکار احاطه کرده است.رنگ هسته را می توان دید،بوی آن به مشام می رسد،برق آن به دیده... این ها معلوم است و...هسته معلوم نیست فقط!

چه موجودی ارزش آن هسته را می داند؟ و چه موجودی ندانسته انگیزه می یابد؟ انگیزه زندگی است. بدون دانستن هدف، زندگی ممکن نیست... و ما آدم ها موجودات غریبی هستیم... که بدون هدف زندگیٍ نا ممکن میکنیم...

ما عجیبیم!

 

 

 

 

مرداد86

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:50 توسط 2نقطه |


ببخشید که من شاید تا یه مدتی نتونم آپ کنم... منظورم اینه که فکر نکنین من از این وبلاگ نا امید میشم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:44 توسط 2نقطه |


من دلم می خواهد

اشک من ابر شود

برود بالا ها

تا ببیند من نخواستم بدهم آزارش

درد ها بود که ماند.

اشک این ها را فهمید

و پشیمان شد

از کینه ای که از من به دل گرفته بود.

از این که اشک های بعدی را

برای خیس کردن گونه هایم

ترغیب کرده بود.

و از این که جاری بودنش را

خورشید از او گرفته بود

غمگین می شود.

من دلم پر است.

می نویسم نه برای آن که شعر شود

می نویسم چون اشک های بی گناه

توان حمل همه ی غصه هایم را ندارند.

بخش عظیم اندوه من

همیشه متعلق به ورق بوده

و هست.

پس می نویسم تا

نفرین خستگی اشک هم

به نفرین های پشت سرم

افزوده نشود.

می نویسم

تو هم بنویس

تو هم ببین

که او چرا می نویسد

ببین که نوشتن داریم تا نوشتن

ببین و سعی کن بخوانی

بخوانی حتی

نوشته های عمیق روی بال شاپرک را

بنویس تا درک کنی

نوشتن باد، مسیر بادبادک را

ببین و بنویس تا

روز بعد آماده باشی برای

نوشته ی خوب دیگری بودن.

 

(دیگری=فرد دیگر!)

بهار86

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:52 توسط 2نقطه |


 

امروز کبوتر سپیدی بر بام خانه مان نشست

مادرم می پنداشت

روح پدر آمده است

دانه اش داد

آب پیش پایش بگذاشت

و کبوتر نپرید

قدر می دانست زیاد

 

مهلت دادن او

ما را محض دیدارش

قدرشناسی می بود

و توان کبوتر بیش از این نیست

 آری...

و توان تو چه میزانی بود؟

 

ای کاش مثل کبوتران اندیشه می کردی

آن ها جواب عشق را با عشق پس می دادند

و جواب عشق من به تو...

چیزی به جز غرور نبود

 

ای کاش مثل کودکان اندیشه می کردی

که ذهنشان نیمه پر است...

جایی برای فکر دارند چه خوب

 

ای کاش مثل کوروش اندیشه می کردی

که ایران را دوست می داشت زیاد

جان به پایش هم داد...

با عشق...

آن زمان که می دانست روزی

فرزندانش

با قدرناشناسی مهمان آبش می کنند

خم به ابرونیاورد و آبادی کرد

 

ای کاش مثل کوکب اندیشه می کردی

که به قصد ستاره شدن

نور نمی تاباند

 

ای کاش مثل خودت اندیشه می کردی

ای کاش...

 

 

 

 

 

 

مرداد86

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:25 توسط 2نقطه |


 

 

از پس تنهاییم می گذرد

بدن خسته ی باد

و نوری برای دیده شدن نمانده است

آری

باد هم بگذشت...

او هم مرا تنها گذاشت...

مثل خواب،آرامش،لبخند

مثل تحقق یک رویا

در سایه ام می خوانم

گذر لحظاتی

که ای کاش شیرین بودند

و پشت سایه ام

دیوار است

نمی توان ز آن گذر کرد

آری

سایه ام راستگوترین دوست غریبه ی من است...

در حسرت تنهایی است

که تا من هستم روی آن را نمی بیند

اما برای از میان بردن من

نمی شود دوست دروغ

بار عذاب تهمت را بر دوشم نمی اندازد

و با این ها

من هیچ وقت فکر نکرده بودم

که شاید سایه ام را دوست بدارم

حال

تو کیستی آن سوی شیشه؟

نرسیده به آیینه...

بیا این جا تا در آغوشت

با آرامش اعتراف کنم

شاید

بر خلاف گفته ها خوش به حال سایه هاست

که مشکی یکدستند

و یکدست خواهند ماند

ای سایه ی من

برو شاد باش

که در دنیای شما

سایه تهی و دارا

گاهی یکسان می شود

ای سایه

سرافراز باش

که زیر آفتاب داغ از همه بلندتری

آفتاب خورشید سوزان است

آری

اما با خورشید دوستی می کنی

هر چقدر سوزان باشد...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 9:42 توسط 2نقطه |


اینم یه نوشته ی خیلی قدیمی... قدیمی ترین به اصطلاح شعر بی وزن من ... قبلا تو یه وبلاگ دیگه هم گذاشتمش...این توصیف یه قدم زدنه از دم در خونه تا سر کوچه نه چیز دیگه ای!!! تکراریه ولی عیب نداره! بخونید!

 

 

در لبالب قدم

برکه ها می جوشند

جان بهاری شده باز

و در لبالب قدم

نفسم رویا داشت

 

بهر این گام در این تاریکی

چه اذیت ها که بشد راه بلند

و چه خنده بی صدایی که نکرد

خلق سماء

 

در این ظلمت صبحی نشده

قدمم راهی داشت

هدفش چراغ سوسوزن خم وپیچ راه

نگهش در انتظار صبگاه

که نمی خواست به پایان برسد

 

در لبالب قدم

دست های شب هنوز

بر پیکر صبح مستولی نشده

روح من جانی داشت

که پر گریختن من هم او بود

سر راه بیزاری من هم او بود

 

در لبالب قدم

گه دگردیسی گمگشته ی گنگ

 

حتی وقتی بال ها بسته شده

پاها ز قدم خسته شده

تن آن گمگشته ی گنگ

امید را خواهد یافت

 

لیک بالی نبود

پایش قدرتی نداشت

 

آن گمگشته ی گنگ

امید از کف نداد

به قدم ها چشم دوخت

شاید در پی هرگامی که گذشت

روح او بازآید

و ببیند در لبالب قدم

آب ها جاری بود

نفسم رویا داشت

 

شاید او مژده ده این باشد

که در لبالب قدم

چه قدم هایی

که متولد بشوند

و در لبالب قدم

همچنان نفسم رویا داشت

 

 

 

 

پاییز84

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:55 توسط 2نقطه |


 

 

من حاکمم

من به رویاها حکم می رانم

نشست و برخاست عروسک وار

سخن،فکر،لبخند

و گریه ی هر چه ایستاده در این دوروبرم

همه در دست من است

 

من پادشاه کشور خواب و غزل

که در خاک خطه ی خوبم خاری نیست

خاک آن پوشالیست...

مردمش خوب شدند

 

چشم هاشان همیشه باز

پرواز فکرشان آزاد

قصه پیشینه شان همیشه گنگ

خانواده شان هم من

 

این بود قصه ی سرزمینی که دارم

زیر سلطه ی خویش

وسعتش یک اتاق

دولتش یک دفتر

مردم گوناگون

همه از پنبه و پارچه و نخ

 

ساده اند وبی ریا

خانه کرده بر چهرشان احساسات

سرهاشان لیک سبک

هرکدام به نحوی زیباست

 

خرسی که نمی درد...

لالایی خوانده و خوابت می کند

تا صبح بیدار

 که مبادا بی خواب از خواب شوی

می ماند

لاک پشتی که اگر خواهی

از تو جلوتر می دود...

 

هر چیزی که هست

همه در فکرشان  به جای درایت

به جای خرد آینده

عشق،منطق،قیمت

...

خاطره دارند...

احساس شادی،شعف

فکر سیاحتی دلچسب

یا یک خداحافظی زیبای غمین

 

آن ها نیش و کنایه نمی دانند چیست...

به دوست،دشمن

اگر خواهند

بی منت عشق می ورزند

زیاد

 

این مردم کشور من...

از همه جا عقب اند

اما در سرزمین اتاق

نمی دانید میانشان

چه صفا چه صمیمیتی برپاست

این ها عروسک های منند

 نه شخص دیگری...

 

 

 

3/3/1386

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:38 توسط 2نقطه |


 

من کنجکاو

من از دنیا دور

تا بروم روزی در پی دانستن آن

من به فروزانی خود پشت کردم

تا بفهمم دنیا یعنی چه

 

من دریافتم

دنیا دخترک خسته ی سر کوچه ی ماست

دنیا نفس چلچله هاست

بوی بهار می دهد

 

دنیا همان لوحی است که

من به آن خاک پاشیده ام

همان لوحی که هیچگاه عریانش را ندیده ام

دنیا تغییرمسیر شعر من است

دست به دعا بردارم

که ته این راه جدید

ننوشته باشند دره

حیوانات وحشی هم هستند

دست تقدیر که نیست

با آن ها می سازم

بدون عشق

بدون تنفر

بدون سازش!

 

دنیا

پوست انداختن یک مار است

و محروم بودن انسان هایی

که نیازی مبرم

به جلد جدیدی دارند

 

دنیا ماشینی است

که جهان را ماشینی کرد

 

دنیا همه ی عشق خداست

و خداهم این جاست

ای آدمی که برای دیدن او

به آب و آتش می زنی

با تو هستم با تو

که بیایی و

 دست از سر آسمان من برداری

دریابی وجودت را باز

 

دنیا شاید من باشم

دنیای تو شاید تو
و همه دنیاها

لذت یک لحظه است

یک لظه احترام،فهم و

علامت به اضافه ای دربغلش!

 

 

 

اوایل تیر 86

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:12 توسط 2نقطه |